تو
بهاری
نه بهاران از توست................

|
تو بهاری نه بهاران از توست................
|+|
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 1:20 AM
کار من این نیست که به خودم فکر کنم کار من این است که به خدا فکر کنم چون خدا خودش به من فکر می کند....
|+|
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 1:16 AM
هرگز ريسمان اميد را رها مكن
وقتی احساس می كنی كه ديگر تحمل نداری، جادوی اميد است كه به تو نيرو می دهد تا راه را ادامه دهی. اعتماد به نفس را هرگز از دست مده! هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگری مده! اين ثروت مادی نيست كه پيروزی يا شكست را رقم مي زند. روا مدار كه لحظه های ناخوشايند بر تو چيره گردند. در ياری جستن از ديگران ترديد مكن. هرگز خنده را از ياد مبر! از عشق مگريز! چشم به راه آنچه كه میخواهی، نمان. اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهای تو همسو نشدند، |+|
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 1:3 AM درافسانه ها آمده .روزی که خداوند جهان را آفرید. فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند واز آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی ازفرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن. فرشته دیگری گفت :آن را در زیر دریاها قرار بده. وسومی گفت :راز زندگی را در کوهها قرار بده. ولی خداوند فرمود :اگر من بخواهم به گفته شما عمل کنم. فقط تعدادکمی ازبندگانم قادرخواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا! ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و بنگریم............. |+|
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 0:57 AM دیشب رویایی داشتم خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم همراه با خود خداوندو بر روی پرده شب تمام زندگیم را.مانند فیلمی می دیدم همان طور که روز به روز زندگی گذشته ام را نگاه می کردم دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من بود و یکی از ان خداوندراه ادامه داشت تا تمام روزهای همراهی خاتمه یافت ان گاه ایستادم.وبه عقب نگاه کردم در بعضی جاه ها فقط یک ردپا وجود داشت اتفاقا" ان محل مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود .روزهایی با بزرگ ترین رنج ها ترس ها دردها .....و ان گاه از او پرسیدم :(( خداوندا!تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیمبا من خواهی بود .ومن پذیرفتم که با تو زندگی کنم .خواهش می کنم به من بگو چرا در ان لحظات درد اور مرا تنها گذاشتی؟ ))خداوند پاسخ داد:(( من تو را دوست دارم و به تو گفتمکه در تمام سفر با تو خواهم بود .من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .حتی برای لحظه ای .هنگامی که در ان روزها یک ردپای بر روی شن دیدی .من بودم که تو را به دوش کشیده بودم .))|+|
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 0:54 AM خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم : اگر وقت داشته باشيد. خدا لبخند زد، وقت من ابدي است. چه سؤالاتي در ذهن داري ،كه مي خواهي از من بپرسي؟ چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميكند؟ خدا پاسخ داد... اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند. عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند. اين كه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند بعد پول شان را خرج حفظ سلامتي مي كنند. اين كه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود. آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنندو نه در حال. اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند . خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم . بعد پرسيدم... به عنوان خالق انسان ها ، مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي راياد بگيرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما مي توان محبوب ديگران شد. ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند. ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد. بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد . ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توان زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم، ايجاد كنيم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد. با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند. ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند اما نمی دانند چگونه احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند. ياد بگيرند مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند. و ياد بگيرند كه من اينجا هستم |+|
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 9:42 PM
هر کجا محبت باشد٫خدا هم هست
خدا در قلب توست وتو در بیابان به دنبال ان می گردی هرچه روح به خدا نزدیکتر باشد اشفتگی اش کمتر است زیرا نزدیکترین نقطه به مرکز دایره کمترین تکان را دارد هر اتفاقی که می افتدچه کوچک چه بزرگ وسیله ای ایست تا خدا به ما حرف بزند وهنر زندگی دریافت این پیام هاست
|+|
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:51 PM |
|